.: سومین داستانکم :.
+ برای دانلود روی عکس ها راست کلیک کنید و Save target as (یا Save link as) رو انتخاب کنید
+ تا آخر ایستادم و مطمئن باشید در مقابل حتی تندترین انتقاد ها هم خم به ابرو نمی آرم! تا نفس دارید انتقاد کنید ببینیم کی زودتر خسته میشه؟!!
+ غلط املایی و نگارشی قبول نیست!!!!
فعلا برای جلسه اول فکر میکنم یکسری توضیحات مقدماتی بدم کافی باشه:
تعاریف
فکر: حرکت عقل از معلومات به مجهولات هست. ولی از آنجاییکه این حرکت به صورت سیر از مجهول به معلوم و بالعکس هست و تازشم با اینکه ما هر تلاش که برای رسیدن از مجهولات به معلومات باشه رو (که در مغز صورت میگیره) فکر میگیم و همیشم به نتیجه نمیرسه پس بهتره اینجوری تعریفش کنیم:: فکر، حرکت و تلاش ذهن بین معلوم و مجهول هست برای رسیدن به مجهول از معلوم.
البته بعضی ها در تعریف فکر این را هم گفته اند که فکر تلاش برای معلوم کردن مجهول با استفاده از علوم قبلی هست. یعنی فکر، سیر از علم به جهل یعنی رفع جهل هست.
در واقع فکر سیری پیوسته هست که حتی اختراعات و تفکرات ناگهانی هم در واقع با نشأت گرفتن ز علوم قبلی میسر شده است.
منطق: علوم و دانشها را معمولا میتوان به 3 صورت تعریف کرد: 1-تعریف به موضوع 2-تعریف به غایت علم 3-تعریف به مسایل علم
مثلا در تعریف ریاضیات: 1-علمی است که درباره کمیتها بحث میکند (تعریف به موضوع) 2-علمی است که روابط و نسبتهای بین اعداد را تبیین میکنه و محاسبات را آسان (تعریف به غایت و فایده) 3-علمی است که راجع به زوجیت و فردیت، ضرب و تقسیم، جمع و تفریق و... بحث میکند (تعریف به مسایل)
پس در تعریف منطق داریم:
علمی است آلی که بیانگر قوانین تعری و استدلال با رعایت قوانین که ذهن را از خطای فکری مصون نگه میدارد.
در این تعریف به 1-موضوع منطق که تعریف و استدلال هست 2-آلی بودن منطق 3-قانونیت قواعد منطق 4-فایده منطق اشاره شده.
علم: حضور صورت یک امر در عقل (و ذهن) هست.
اقسام علم و جهل:
علم و جهل تصوری و تصدیقی
فرض کنید شما یک دوست دارید به نام سینا که هر روز او را میبینید. پس او را میشناسید. اگر آرمان بیاد از شما بپرسه سینا رو میشناسی؟ میگید آره! به طوریکه تصویر سینا در ذهن شما حاضر میشه.
حالا یکی بیاد بگه آرمان دوست سینا هست. شما برای اطمینان میاید از سینا این موضوع رو میپرسین و سینا در جواب میگه عزیز دلمه! و برای شما جزم و اعتقادی پیدا میشه که آرمان دوست سینا هست.
در حالت اول شما تنها به تصویر علی دست یافته بودین و نمیدونستین سینا دوست آرمان هست. در این حالت شما علم تصوری داشتین. ولی در حالت دوم که دنبال دلیل رفتین تا متقاعد بشید که آرمان دوست سینا هست یا نه و دیدید که هست به علم تصدیقی دست پیدا کردین.
جهل تصوری یعنی چیستی و ماهیت یک موضوع یا شئ برای ما معلوم نیست و جهل تصدیقی یعنی نسبت چیزی به چیز دیگر حکم و اعتقادی در ما وجود نداره.
علم ضروری و نظری:
علم ضروری: علمی که نیاز به اکتساب نداره. خود به خودی در آدم حاصل میشه پس هرگز مورد جهل واقع نمیشه (اگرچه ممکنه مورد غفلت واقع بشه)
تصور ضروری (بدیهی): مثل تصویر مفهوم وجود، علم، نیستی و...
تصدیق ضروری (بدیهی): مثل تصدیق اینکه کل بزرگتر از جزء آن هست یا جمع نقیضین محال هست (یعنی نمیشه مثلا همزمان هم بود هم نبود!) و...
علم نظری (اکتسابی): برای اینکه بهش برسیم لازمه کسب علم و فکر هست پس جهل نسبت به آن امکان پذیره.
تصور نظری:مثل مفاهیم الکتریسیته، سعادت (که تعریفی نسبیه)، فرشته و...
تصدیق نظری: مثل نصدیق اینکه عالم حادث هست یا مجموع زوایای داخلی مثلث 180 درجه میشه یا...
برای امروز کافیه. بعدا براتون راه رسیدن به مجهول تصوری و مجهول تصدیقی و رفع
اونا و منطق تکوینی و تدوینی و ... رو توضیح میدم.
اینایی که براتون گفتم در واقع میشه گفت اصلا به منطق مربوط نمیشه و به نوعی
دانستنی های اولیه محسوب میشن. حداقل دو جلسه دیگه در همین حد لازم دارم تا بعد از
اون تازه وارد منطق بشیم.
ریمیکس (Remix) آهنگ کودکانه فرهاد (رحمة الله علیه)! به نظر خودم جالب و قشنگ شده. خدا بیامرز فقط توی پارتی هامون نیومده بود که اونم به لطف تکنولوژی اومد!
حجم : 1.89 مگابایت
کیفیت :
ماهیگیر!
این همه اون دستاتو بال و پایین نکن
لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن
اشک این بچه ماهی توی آبها ناپیداست
فریاد اون توی آب یه فریاد بی صداست
بذار تا بچگی رو بذاره اون پست سر
بتونه ماهی بشه وقتی میشه بزرگتر
ببین بازی کردنش پر از شوق موندنه
زندگی رو خواستن و مرگ از خود روندنه
خونه اون رودخونست، دریا براش یه رویاست
بزرگترین آرزوش رسیدن به دریاست
تابیدن آفتابو رو پولکاش دوست داره
دنیا براش قشنگه وقتی بارون میباره
ماهیگیر!...
11 سپتامر 1973
11 سپتامر 2001
تاریخ 11 سپتامر 1973 روزی بود که آلنده، ریس جمهور قانونی و مظلوم شیلی با کودتای نظامی به فرماندهی پینوشه، دیکتاتور و جنایت کار بزرگ تاریخ دنیا با طرح و برنامه ریزی سازمان سیا در کاخ ریاست جمهوری شیلی در حالی که همه را از کاخ خارج کرده بود و خودش تنهایی به همراه تعداد انگشت شماری از یاران باوفایش به مقاومت تا آخرین قطره خونشان ایستادند و در آخر با فرمان مستقیم پینوشه، کشته شد!
تاریخ گشت و گشت و گشت تا رسید روز 11 سپتامر 2001 و...
من و جوان و خیابان ولیعصر!
داشتم از میدان ولیعصر به سمت منزل برمیگشتم که دیدن صحنه ای برای لحظه ای فکرم رو به خودش مشغول کرد.
جوانی در پیاده رو مشغول پخش کاغذهای تبلیغاتی موسسه ای بود.
دو نفر از کنارش رد شدن.
به سمت هر دو نفر دستش رو برای دادن کاغذ دراز کرد.
نفر اول کاغذ رو گرفت رفت چند قدم جلوتر بدون اینکه کاغذ رو بخونه در سطل زباله انداخت.
نفر دوم کاغذ رو نگرفت و بی اعتنا راهش رو ادامه داد.
نفر اول اینطور فکر کرد:
"این هم جوانی هست مثل خودم. بذار این کاغذ رو ازش بگیرم تا زودتر کاغذهاش تموم بشه و بره دنبال بقیه گرفتاریهاش..."
نفر دوم اینطور فکر کرد:
"من که به این کاغذ نیازی ندارم، چه معنی داره که من بگیرمش؟ بذار یکی دیگه بگیره شاید بهش نیاز داشته باشه"
شما نفر اول هستید یا نفر دوم؟
من فکر میکنم هر دوی این افراد احساساتی با مسئله برخورد کردند و هیچ کدام فعل عقلانی رو انجام ندادن!
اگر با من موافقید، فعل عقلانی به نظر شما کدام است؟!
کلاس فلسفه – جلسه دوم
این روایت را تسو، عارف و خردمند بزرگ مکتب تائوئیسم چینی روایت میکند:
مردی خواب میبیند که پروانه شده و از گلی به روی گل دیگر پرواز میکند؛ بالهایش را باز میکند و میبندد و از شهد گلها مینوشد، سبکبال ظریف و زیبا چون پروانه پرواز. اما ناگهان از خواب بیدار میشود و متعجبانه در میابد که آدم است.
ولی آیا او مردی است که خواب دیده پروانه است یا پروانه ای که خواب می بیند انسان است؟
حالا!
رویاها و اوهام همواره نظر فیلسوفان را به سمت خود معطوف داشته است. زیرا وقتی رویا می بینیم همه چیز به نظرمان واقعی میرسد. پس از کجا بدانیم همان لحظه رویا نمی بینیم؟
کالدرون، شاعر اسپانیایی میگوید: زندگی خیالی بیش نیست! و بورخس، نویسنده آرژانتینی، از این هم فراتر میرود و بر این باور است که زندگی ما چیزی جز رویای یک مخلوق دیگر نیست!!
پیش آمده گاهی به وجودیت و واقعیت خود شک کنید؟ چگونه میتوان خود را باور کرد؟؟
قبرستان یخ زده و حسودان!
زمستون بود.
سر قبر تو همه پچ پچ کنان زیر گوش همدیگه با بخار دهانشان میگفتن پس کوش؟ اینهمه ادعای عاشقیش رو داشت! پس کوش؟ سر قبرشم نیومد!!
همه که رفتن دنبال نهار، از پشت درختا اومدم کنار قبرت نشستم.
فردا صبح که خانوادت اومدن سر قبرت دیدن من مچاله شده کنار قبرت در حالی که لبخند یخی روی لبم بود خوابیدم.
همه زدن توی سرشون و شیون و زاری کردن.
هه! این آدما چقدر احمقن!! از اینکه من و تو در بهشت باهم قدم میزنیم و میخندیم حسودی میکنن و از اینکه جای ما نیستن میزنن توی سر و کلشون...!
تهران – شهریور 1388
سینا.م
مرد عشقش ترکش کرده بود و دیگری امیدی برای ادامه زندگی نداشت. پس رفت بالای ساختمان تا خودکشی کند. به محض پریدن مرد از بالای ساختمان، دختری هم از طبقه آخر ساختمان به پایین پرید. هنگامی که به زمین نزدیک میشدند چشم در چشم شدند احساس عجیبی در وجودشان حس کردند.
آنها عاشق هم شده بودند آن هم در فاصله یک متری سطح زمین...
تهران – شهریور 1388
سینا.م
ژیژز چوپانی بود که روزی بر سر جسدی انگشتری سحر آمیز یافت. در ابتدا از توانایی های انگشتر با خبر نبود. یک روز اتفاقی با چرخاندن انگشتر متوجه شد از دید بقیه محو شده. کم کم فهمید قضیه از چه قراره! بعد از مدتی به فکر افتاد تا به قصر پادشاه برود. انگشتر را پیچاند و وارد قصر شد. وقتی از گشت در قصر برمیگردد به زودی تصاویر سیاهی در ذهنش نقش میبندد. پس قصد جان پادشاه و ثروتش را میکند و به قصر برمیگردد. دل ملکه را بدست می آورد، سپس از نامرئی شدنش استفاده میکند، شاه را میکشد و تاج را بر سر خود می نهد.
(قرن چهارم پیش از میلاد)
افسانه یونانی به نقل از کتاب "جمهور" افلاطون
حالا!
افلاطون که این داستان را نقل میکند، این سوال را میپرسد: "اگر انگشتر ژیژز مال ما بود و مطمئن بودیم هرگز تنبیه نخواهیم شد، از این مسئله برای دزدی یا قتل و همه کارهایی که دوست داریم استفاده میکردیم؟"
به عبارت دیگر آیا ما از کارهای زشت دوری میکنیم چون زشت و بد هستند یا از هراس مجازات این کار را نمیکنیم؟
طوطی اتاقم تنها همدم من توی این دنیا بود. وقتی مردم، تو در مراسم ختمم از روی کنجکاوی وارد اتاقم شدی، به کنار قفس طوطی رفتی و شروع به بازی کردن با آن شدی. ناگهان طوطی با لحن من و صدایی خراشیده شروع به حرف زدن کرد:
این ناله های شبانه من بود که جز طوطی، دیگری از آن اطلاعی نداشت!
تهران – مرداد 1388
+ تقدیم به روح صادق هدایت.
پس از واکنش های تند و تیز و متضادی که از طرف برخی خس و خاشاک (برداشت سیاسی و غلط نکنید) که بودن هیچ منطق کلی دیدم، تصمیم خودم رو گرفتم!! تصمیم گرفتم در جلو این اعتراضات قد خم نکنم و سری دوم از شعرهای سریالی (!) شاعر شهیر "ایرج میرزا" رو بذارم! اگه باز هم به اعتراضات بی پایه و اساستون بدون اینکه منطقی پشتش باشه ادامه بدین روی صفحه اصلی میذارم قید فیلترینگ میزنم!!
راستی این دفعه میگم هر کسی میخواد ایراد بنی اسراییلی بگیره بره حتما بخونتش!!! برید بگردید ایراد بگیرید اگر هم چیزی پیدا نکردید بد و بیراه نثار من کنید! به وبلاگ چیزی نگید چون جز من چندتا دیگه اینجا نون خور داره!!!!
اسم شعر: مزاح با یکی از وزیران (1)
حالا اگه جرات دارید برید ادامه مطلب!
با دل سنگي خودت قلب بلورين من رو شکستي و عصاره عشقي که ساليان طولاني را صرف جمع آوري آن کرده بودم، روي زمين ريختي! از عصاره عشقم درختي پديد آمد، ميوه اي داد! کنجکاوي کردي و خوردي، توي گلوت گير کرد، خفه شدي و مردي (!) و من هنوز داشتم خورده شيشه هاي قلبم را از روي زمين جمع ميکردم!!!
تهران - مرداد 1388
سینا.م
اولین شعر استاد و شاعر شهیر ایرج میرزا! چون اندکی مشکل اخلاقی داشت گذاشتمش تو ادامه مطلب. برید بخونید اگه خوشتون امد نظر بدین اگه هم بدتون اومد به جای من به روح اون خدا بیامرز لعنت بفرستید!!
تورو خدا! تورو خدا! تورو خدا! دختر خانم ها و افراد بی جنبه اصلا نخوننش!!!
وقت توضیح ندارم! فقط یه مسابقه بوده خوشگلترین دخترای ایرانی توش شرکت کرده بودن این دو نفر به فینال رسیدن. ازتون میخوا به ادامه مطلب برید عکساشونو ببینید و نظرتونو بگید که:
کدومشون لیاقت عنوان خوشگلترین دختر ایرانی رو دارن؟
من یک تنه مملکت رو نگه داشتم!!
الان که دارم خوب فکرشو میکنم میبینم چقدر بدبختم! یک تنه مملکت رو نگه داشتم!! میگی چجوری؟
ببین! ما 72 میلیون جمعیت داریم که 13 میلیون اونها بازنشسته هستند. پس میمونه 59 میلیون نفر. از این تعداد 24 میلیون دانش آموز و دانشجو هستند که رسما همه حیران اند! میمونه 35 میلیون نفر. توی کشور هم 10 میلیون نفر توی ادارات دولتی کار میکنند که عملا کاری انجام نمیدن (جز چایی خوردن و روزنامه خوندن). پس میمونه 25 میلیون نفر که از این میون تقریبا 4 میلیون آخوند و ملا و سانسورچی اینترنت و نماینده مجلس هستن پس میمونه 21 میلیون. اگر بدونیم 17 میلیون جویای کار داری میفهمیم رسما 4 میلیون نفر میمونن که باز هم 2 میلیون نفر توی نیروهای مسلح هستن که خب الان چون جنگی نیست اونام همه الاف! از بین این 2 میلیون نفری که موندن 646900 عضو پلیس و بقیه نهادهای امنیتی اطلاعاتی هستن. پس کلا 1353100 نفر میمونه که این وسط 649876 نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارن. پس میمونه 806200 نفر. یادم رفت بگم 806186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصویر، ممنوع الصدا و انواع دیگر زندانی داریم. پس کل کارای مملکت میوفته روی دوش 14 نفر که از این 14 نفر 12 نفر عضو شورای نگهبان هستند و کلا میمونه 2 نفر: من و تو! که تو هم داری این متن رو میخونی!!!!
+ حالا چه حسی داری؟ نظر فراموش نشه!
گفتگوی مادری با دختر فریب خورده اش
مادر
ای دختر من باز که تو حامله هستی
یک بار دگر منتظر قابله هستی
باید که بگیری جلو این شکمت را
اینقدر چرا تو شکمویی، دله هستی؟
دختر
والله شدم از دست خودم پاک کلافه
رفتیم شبی با پسری جانب کافه
دیدیم که آن کافه شلوغ است ز مردم
گفتیم کمی هم برویم زیر ملافه!
مادر
حیف از پدر و مادر اینقدر نجیب
افسوس که حجب و حیا تیست نسیبت
تشریح بکن بود چجوری جریانش؟
آخر به چه تدبیر چنین داد فریبت؟
دختر
او بر لب من بوسه زد و لال شدم من
حرفی ز عروسی زد و خوشحال شدم من
من غرق خوشی بودم و در فکر عروسی
افسوس که یکمرتبه اغفال شدم من!
مادر
انگار که در روی زمین هرچه بلا بود
از روز عزل قسمت ما، طالع ما بود
ما چاره نداریم کنون غیر شکایت
نامش چه بود آن پسرک، اهل کجا بود؟
دختر
ای مادر دور بود از تو بلیه
باید بکنم بنده یکی لیست تهیه
یا کار حسن بوده و یا کار منوچهر
یا ایرج و یا ناصر و یا اینکه بقیه!!
+ نظرات شما ما را در بهبود مطالب وبلاگ یاری میکند و خلاصه از این حرفا!

داستان اول:
یک روز سر کلاس خانم معلم از یکی از شاگردهاش پرسید روی لبه دیواری 3 کبوتر نشسته، اگر با تیر یکی را بزنیم چند کبوتر روی لبه دیوار میماند؟ شاگرد کمی فکر میکنه و میگه هیچی! چون از صدای گلوله 2 کبوتر دیگر فرار میکنند. خانم معلم میگه جوابت غلطه. جواب درست 2 کبوتره، ولی از طرز فکرت خوشم اومد. پسرک که کنفت شده بود به خانم معلم میگه میشه منم یک سوال از شما بپرسم؟ خانم معلم هم موافقت میکنه. پسرک میگه 3 خانم متشخص در خیابان راه میروند دست هر کدام هم یک بستنی هست. نفر اول بستنی رو گاز میزنه، نفر دوم لیس میزنه و نفر سوم هم میمکه. حالا شما بگید کدوم این خانم ها ازدواج کردن؟! خانم معلم هم یکم فکر میکنه و میگه خب معلومه دیگه نفر سوم ازدواج کرده! پسرک میخنده و میگه نه اشتباه کردین! اونی که دستش حلقه (ازدواج) هست جواب درسته ولی در کل از طرز فکرت خوشم اومد!!
داستان دوم:
استاد فلسفه ای سر کلاس به دانشجویان خود گفت آیا در این کلاس کسی هست که خدا
را دیده است؟
همه گفتند نه! دوباره پرسید آیا کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ همه
دوباره گفتند نه! دوباره پرسید آیا کسی هست خدا را لمس کرده باشد؟ باز هم همه پاسخ
دادند نه! سپس استاد با قاطعیت گفت: "یا این وصف خدا وجود ندارد!!"
دانشجویی از میان بقیه بلند شد و پس از اجازه گرفتن از استاد رو به بقیه کرد و
پرسید از میان شما کسی هست مغز استاد رو دیده باشه؟ همه گفتند نه! باز پرسید کسی
هست صدای مغز استاد رو شنیده باشه؟ باز همه گفتند نه! باز هم پرسید کسی هست مغز
استاد رو لمس کرده باشه؟ هیچکس جوابی نداد! سپس دانشجو با قاطعیت گفت: "با
توجه به استدلال و منطق استاد، استاد مغز ندارد!!"
+ مثل بچه آدم تا به زور متوسل نشدم نظرتو بده!!