روزگار قدیم
پیرمرد حدود 10, 12 سال پیش جایی کار میکرد
ساعت کاریش جوری بود که یک روز در هفته میرفت اونجا و آخر وقت کارای مالیش رو جفت و جور میکرد
ساعت کاری اون مجموعه تا ساعت 8 شب بود
پیرمرد شرط گذاشته بود روز مشخصی از هفته نمیتونست بره برای همین ساعت کاری هرروز 7:30 تموم بشه که وقتی میخواد کارشو انجام بده تنها باشه
پیرمرد همون حدود 7 میرفت تا کارشو شروع میکرد دیگه آخرین نفر هم میرفت
میرفت آبدارخونه قهوه رو آماده میکرد و کارشو شروع میکرد
یه وقتایی تا ساعت 10, 11 هم طول میکشید
اوج لذت پیرمرد توی اون کار لحظه ای بود که پنجره مشرف به خیابون شهید بهشتی رو لاشو باز میکرد
سوز سرما میومد
پیرمرد صندلیش رو میچسبوند به شوفاژ و چپقش رو پر میکرد و شروع میکرد به دود کردنش
آهنگ secret garden (پست قبلی) رو هم میذاشت و توی دنیای خودش غرق میشد
به گوشش رسیده بود شب هایی که پیرمرد اونجا بود، فرداش هرکی میومده اول میرفته توی اتاق پیرمرد ترکیب بوی ادکلن و توتون چپقش رو بو میکرده و بعد میرفته کارشو شروع میکرد

روزنوشتهای یک پیرمرد