پیرمرد یه روزایی از وقتی چشمش رو باز میکرد عصبی بود

همش دنبال بهونه بود به زمین و زمان فحش بده

با کوچکترین تلنگری از کوره در میرفت

با همه میخواست دعوا کنه

اون روزا عصبی و بداخلاق بود