دروغ
حدود 10, 15 سال پیش یه شرکتی بود سمت وسطای جردن
وارد کننده دوربین مداربسته بودن
یک روز مدیرعامل شرکت به پیرمرد زنگ زد و بعد از معرفی خودش خواست یه روز تعطیل بره شرکتش
پیرمرد قبول کرد و رفت
بعد از حدود نیم ساعت صحبت رفتن توی اتاق حسابداری
تیم مالی اون شرکت اینجوری بود
یک مدیر مالی
یک حسابداری ارشد
سه یا چهار نفر هم حسابدار معمولی
پیرمرد با چندتا گزارش گرفتن از سیستم مدیرمالی متوجه چندتا خطای غیرعادی شد
خطایی که از کارآموز مالی میشه قبول کرد ولی از اون تیم نه
شبیه دزدی بود
پیرمرد به مدیرعامل توضیح داد و متقاعدش کرد که باید تمام تیم مالی اخراج بشن و آدمای جدید جایگزین بشن
پیرمرد معتقد بود واحد مالی جای بخشیدن دزدی نیست
مدیرعامل شرکت قبول کرد به شرطی که پیرمرد بشه مدیرمالی شرکت و پروسه مصاحبه و استخدام نیروهای جدید رو به عهده بگیره
پیرمرد چند روز وقت خواست تا فکراشو بکنه
پیرمرد اون موقع درگیر کار دیگه ای بود که برای اونکار باید بیرون از طهران میرفت
پس اومد یک مدیرمالی دیگه ای رو به جای خودش معرفی کرد
اون مدیرمالی متاسفانه توی جلسه ای که با مدیرعامل داشت رید
از فرداش مدیرعامل به پیرمرد زنگ میزد و پیشنهاد حقوق و مزایا میداد ولی پیرمرد قبول نمیکرد
آخر پیرمرد یک روز دقیقا سر تقاطع قائم مقام و شهید بهشتی توی اون جگرکی دو نبش نشسته بود و درحالی که داشت غذا میخورد، به دروغ به مدیرعامل گفت دچار مشکلی هست که بخاطر اون مشکل نمیتونه پیشنهادش رو قبول کنه
و واقعا بعد از چند ماه پیرمرد دقیقا به اون مشکل دچار شد
پس دروغ نگید
روزنوشتهای یک پیرمرد