پیرمرد یه سماور ذغالی داشت

هروقت فرصتی گیرش میومد

سماور رو علم میکرد و چایی دم میکرد

حدود 6, 7 تا لیوان چایی میداد

ذغال تازه که مینداخت تا بگیره دود میکرد

سماور که جوش میومد بخار میزد

پیرمرد عاشق این بود قاطی شدن دود و بخار رو نگاه کنه و چپق بکشه