دلخوشی پیرمرد
پیرمرد یه سماور ذغالی داشت
هروقت فرصتی گیرش میومد
سماور رو علم میکرد و چایی دم میکرد
حدود 6, 7 تا لیوان چایی میداد
ذغال تازه که مینداخت تا بگیره دود میکرد
سماور که جوش میومد بخار میزد
پیرمرد عاشق این بود قاطی شدن دود و بخار رو نگاه کنه و چپق بکشه
+ نوشته شده در ۱۴۰۵/۰۳/۱۱ ساعت 21 توسط پیرمرد پرحاشیه
|
روزنوشتهای یک پیرمرد